بازگشت به وبلاگ

فرط منحط

نمی‌دانم سودای چه در سر دارم. نمی‌دانم معشوق خود که بشمارم. نمی‌دانم معبود خود چه بشمارم. نمی‌دانم.

شاید این جهالت خشک و کریح به صرف عصای موسایی باشد که دریای سیل‌خیز هجمه‌ای که در میان‌ آنچه «مردُم» و «نامردُم» تلقی کنم به واسطه آن گشوده شود، در میانش قدم زنم و به سرزمین موعودم رسم.

اما نه! من حتی نمی‌دانم سرزمین موعودم کجاست. من نمی‌دانم که آیا یک آرایش خوش‌ترکیب و بد‌آهنگ از کثرتی از ذرات هستم یا فراترم.

حس می‌کنم نسبت به بودن آدم‌ها حساس‌تر شده‌ام. حس می‌کنم رفتن‌شان من را از گذشته غمگین‌تر می‌کند. حس می‌کنم برای بازآرایش خود برای دیگری دگر نای تکاپو ندارم. باز تنها می‌شوم. باز خود را بازمیابم. باز خود را با ملغمه‌ای از موهومیات خوشحال می‌کنم. اما چه فایده. من نمی‌دانم چه کسی هستم. من نمی‌دانم آن خودی که می‌گویند دوست داشته باش اصلا کیست.

در یک گردابم. و مطمئن نیستم تا آن زمان که مرگ مرا در انتهای این گرداب با بوسه‌ای بیرون بکشد، این گرداب برای من چیزی فراتر از یک موهوم شده باشد.