میخواهم دریا باشم که سر به شانه ساحل بگذارم. میخواهم پرندهای باشم که فارغ از آنچه در خاک چرک زمین میگذرد نفس تازه میکند. میخواهم سازی باشم که زیبارویی او را در آغوش خود مینوازد. میخواهم پارچهای باشم که بر اندام رعنایی جامهپوش شوم و اندام او بنمایم.
اما من، منم. هر چه هم در تصورات وهمانگیز خود غرقه شوم از درک حقیقی آنچه خارج از من جریان دارد ناتوانم. چقدر دردناک است که من ناگزیرم با این کالبد سر کنم و باشم و باشم تا بوسه مرگ مرا در آغوش گیرد و به عدم کوچ کنم. چه میشد اگر میتوانستم حس کنم آن عاشق در خیابانهای پاریزی به راستی چه حس میکند؟ آن خواننده در میان تشویق چگونه خود را نمیبازد؟ آن پیرمرد که خودخواسته میمیرد چه فکر میکند؟ من نمیخواهم محدود باشم به آنچه صرف وجود من توانا به درک آن است. من میخواهم فراتر روم و گسترده شوم. میخواهم چون سفرهای بر هر خاطره و ذهنی گسترده شوم و همهچیز را در آن واحد حس کنم. من میخواهم خدا شوم. من میخواهم معبودی شوم که عباد خود را حس کند و دوست بدارد. من میخواهم در سایهها حرکت کنم و دلگرمی دلی باشم که گرمایش را کاملا خرج کرده.
من انسانها را دوست دارم. من به آنها عشق میورزم. از ته دلم امیدوارم که مفهوم خود صرفا یک وهم خیالانگیز باشد و آنچه بوداییان حقیقت میشمارند واقعا حقیقت داشته باشد. اما اگر نباشد چه دردناک خواهد بود… هر که برای خود و مقابل خود.